زندگی را بارها و بارها شمرده ام .از اول تا آخرش .اما همیشه به میانه که رسیده ام چرتکه ام نه بالا رفته و نه پایین آمده ، آن هم در میانه می ماند .می مانم و می ماند با نگاهی به پشت سر و امید به روزهایی که تجربه نشده اند حتی به رسم عادت.
البته این میانه خوب است گاهی .خوب است چون تکلیف ها با خودمان روشن می شود ، چون می فهمیم که چقدر فریب داده ایم خودمان را . می فهمیم که به کدام دیوارها تکیه داده بودیم و کدامشان ریخته اند که خودشان خواسته اند بریزند و ما بمانیم و لرزه هایی که خوب رسم به زمین انداختن را می دانند...
امروز باز هم در همان میانه مانده بودم وحساب و کتاب می کردم با خودم و روزها و آدمها.فریبهایم به حمد او ،کم بودند اما دیوارهای فرو ریخته نه. دیوارها اینبار فریبم داده بودند،که شاید حقم بوده است. من از محکمترین تکیه گاه غافل بوده ام،از او که هیچ وقت هیچ کسی را نمی فریبد که همه را نه به خاطر خودش که به خاطر خودشان همراه است و تکیه گاه.