تبليغاتX
آوند

 -          حرف بزن...

·          حرف هایم مثل نم علف هایی است که هیچ وقت دوست نداشتی رویشان بنشینی .

-          اگر بروم حالا حالاها دیگر نمی آیم که حرف بزنی ، بی تابی کنی ، آرام شوی.بگو ای...

·          حس کرده ای، حس وقتی که مشتی خاک را توی دستانت مشت می کنی که ذره ذره اش بماند برایت که با نمی آب شود بوی مطلق زندگی، اما باز ذره ها از لابلای انگشتانت در می روند و در امتداد نگاهت می ریزند روی زمین؟

-          خوب ! حالا تو مشت خاکی یا ذره هایی که لغزیده اند روی زمین ؟

·          من فشار آن دستی ام که خاک را با تمام قدرتش می فشارد که مبادا ذره ای از ذراتش روانه شود روی زمین.

-          پس من خاک ام؟

·          نه تو همان بوی خاک نم خورده ای که بوی زندگی می دهد برای من.

-          چرا می ترسی از لحظه بعد و اینکه از خاک مشت شده ات چقدر ریخته است بر روی زمین .می شود غروب را هم از لبه دیوار کودکی و بدون هیچ ترسی دید؟نمی شود؟

·          اگر همه خاک ریخت چه؟

-          همیشه پایان سفر ، دری هست یا رو به فرود یا رو به اوج. فقط باید بر خیره گی دنیا چیره شد و زبری حرف مردم را مبادله پای و پای کرد با هرچه که می پسندی.

·          خیره گی دنیا ؟زبری حرف مردم ؟ چگونه؟

-          فقط باور کن که در این دنیا هیچ بن بستی نیست. آن وقت می شود گذر کرد از همه ترس ها به سادگی.به سادگی حس قدم زدن در همان کوچه ای که خواستم به خاطر بسپاری اش امتداد و هویت و سکوتش را.

·          کاش نمی رفتی .کاش این ماه ها زودتر تمام می شدند.

-          تو دیگر چرا؟"من که یک وجب پایین تر از بام خانه تان هستم "

·          به حساب نقشه کاغذی که نشانم دادی؟ تو فعلا پشت هیچستانی.پشت هیچستان هم آدم تنهاست.تپه ها کوه اند ، شن ها نا آرام و  آب آنقدر در تب و تاب که می شود یک چای داغ درست کرد از حرارتش.

-          اگر سهراب بفهمد که چه کردی با شعرش ؟...سخت نگیر .این نیز بگذرد.

·          بگذرد اما...

-          می گویند آدم وقتی تنها می شود ، می رود پی تقدیرش.من هم آنجا به قول تو تنهام.پس باید دل سپرد به تقدیر. مگر نه؟

·          نمی دانم .نمی دانم در این تقدیر هیچ کس ناخوانده ،کجای زندگی ام .اما دل می سپارم .دل می سپارم چون می خواهی...چون به قدرت او ایمان دارم .چون...

پا نوشت: این نوشته اولین دل نوشته از اولین صفحه از دفترچه خاطراتی است مشترک که قرار است تا صفحه 305 آن پر شود.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 12:14 توسط آوند |

کاش آدم ها با هم صادق بودند و نیازی نبود که هیچ وقت به دیگران دروغ بگوییم و دروغ بگویند به ما.حتی آنهایی که ادعا می کنند خیلی دوستمان دارند، خیلی دوستشان داریم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:17 توسط آوند |

این نوشته را امروز در وبلاگ نیلوفر عاکفیان خواندم .به دلم نشست ، زیبا بود و پر از آرامش .

سر می گذارم بر سجده

چشم هایم را می بندم

و استغفار می کنم

از هر آن چه کرده ام

و می طلبم

تمام بخششت را

آفتاب که می زند

بلند می شوم

حالا نوبت توست که چشمانت را ببندی...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:23 توسط آوند |

نقاشی های کودکانه ام همیشه یک قالب خاص داشت .خورشیدی چسبیده به دامن آبی آسمان .کوه هایی دست به دست هم داده و صف شده روی یک خط .هفت هایی که همیشه کلاغ بودند برایم .خانه ای که از دود کش آن دودی سیاه و سفید می غلطید بر روی آسمان و سنگ چینی گرد گرد بر دور خانه و گل هایی سبز و قرمز به حکم غالب بودن مداد رنگی های قرمز و سبزم در جعبه چوبی مداد رنگی هایی که مادر برای اولین نمازم خریده بود. نقاشی هایم با آنکه همیشه ایام قالبشان حفظ و حاشیه هاشان کم و زیاد می شدند ، اما دوست داشتنی بودند، حداقل برای خودم .وقتی هم که بزرگتر شدم ، آن قالب باز هم با من آمد و بزرگتر شد و حتی دکوپاژ روی سفال هایی که با لذت روی چرخ شکلشان داده بودم ، ناخود آگاه می شد همان تصویر ذهنی من و حالا هم که زمان سریع تر و سریع تر می گذرد و حتی بعضی وقت ها فرصت تامل کردن را هم از من می گیرد ، باز آن تصویر و قاب دور چین شده اش را با طناب محکم به خودم می بندم تا لذت کودکانه آن روزها باز تکرار شود در ذهنم و محو همان خیال دوست داشتنی شوم به وقت ثانیه هایی که تلخ اند یا که سخت و پر از همهمه. می دانم که می ماند آن تصویر برایم تا ابد حتی اگر که من نخواهم بماند و ای کاش که تمام خاطره های خوب زندگی قاب به قاب چیده می شدند در قفسه های ذهنمان تا دیگر جایی برای خط خطی های مداد مشکی جعبه مداد رنگی هایمان نماند.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:38 توسط آوند |