تبليغاتX
آوند

بوی باران ، بوی سبزه ،بوی خاک؛

شاخه های شسته ،باران خورده ، پاک ؛

آسمان آبی و ابرسپید،برگ های سبز بید؛

عطر نرگس ،رقص باد،نغمه شوق پرستوهای شاد؛

خلوت گرم کبوترهای مست؛

نرم نرمک می رسد اینک بهار؛

                                                                 خوش به حال روزگار...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:5 توسط آوند |

بهانه همیشه یک خبر است؛خبری برای خندیدن یا گریستن . سهم این روزهای آخر من هم از سالی که گذشت خبری تلخ بود ،به تلخی ماه ها انتظار و تلاش هایی که بی ثمر ماند...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 14:5 توسط آوند |

خیلی روزها اصلا دوست داشتنی نیستند . این روزهای به نیمه رسیده اسفند هم برای من همین گونه است. تلخ و پر از نگرانی . نگرانی هایی که ناخود آگاه آزارت می دهد، اما باید به آنها فکر کنی ، حتی اگر این فکر کردن تنها کاری باشد که از دستت بر می آید ...

این روزها نگرانم برای دوستی که تنهاست و در این تنهایی زده است به سیم آخر که جدا کند خودش را از تمامی تعهداتش به مردی که فقط نامش در شناسنامه اش هست و نمی خواهد که دیگر حتی این نام هم برایش بماند و باز شوند همسایه هایی دیوار به دیوار و بی خبر از روح و جسم هم. این روزها نگرانم برای دخترکی که قرار است به قول خودش كسي به زور خودش را بچپاند توي زندگي اش و مجبور شود مثل وقت هاي توي تاكسي به خاطر مرد كناردستي، هي جمع تر بشود وهي خودش را بكشد كنار... این روزها نگرانم برای تمام کسانی که پنج ماه بیماری دورم کرد از آنها و نشد که همراهشان باشم حتی اگر کاری از دستم برنمی آمد .

نمی دانم که در این روزهای باقیمانده سال چه خواهد شد و سرنوشت آدم هایی که همگی برایم عزیزند و بعضی حتی عزیز تر از دیگری ، چگونه رقم می خورد ، اما یک چیز راخوب می دانم و با همه وجودم حس اش می کنم و مطمئنم "هر آنچه خدا خواهد آن می شود " و ای کاش که آن چه می شود ، از سر لطف و کرمش ، خیر شود و پر از آرامش.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:9 توسط آوند |

  -       کجای خطی ؟

-         حالا دیگه این ور خط ام .

-          واقعا؟

-          فکر کنم .

-          فکر کنی ؟ پس مطمئن نیستی ؟

-          هستم اما...حس می کنم هنوز روی لبه ی خط ام .

-          یعنی باز می افتی اون ور خط ؟می خواهی بیافتی اون ور؟

-          نه نمی خوام ،...

-           هنوز درگیری ؟نه ؟

-          نه ، کی گفته ، خلاص شده همه چیز .

-          یعنی رسیدی سر خط و بالای برگه بازی با خط خوش نوشتی :" می دانم سر رشته زندگی کجاست !!"

-          مسخره ام می کنی ؟ بازی؟

-          سخت نگیر منظورم همون زندگیه .آخه زندگی مث  یه بازی می مونه .

-          نمی خوام فکر کنم زندگی بازیه .از بازیهای جدید بدم می آد.

-          بخوای نخوای ، بازیه.قبول نداری .به گذشته یه نگاهی بنداز.بازیه ، باور کن.

-          نه ، اگه زندگی بازی باشه ، می شه توش چاخان کرد .نمی شه ؟

-          بستگی داره .

-          به چی ؟

-          به خیلی چیزها . مثلا به اینکه کلا به چی بگیم بازی؟

-          جواب جالبی نبود.

-          ولش کن بابا .بیا برگردیم سر بحث خودمون .

-          کجای خطی ؟

-          می دونم که دیگه شک نیست ، تردید هم همین طور ، یک اعتماد مطلق پیش اومده .

-          یعنی حتی بیشتر از قبل ، بیشتر از اون چند سال ؟

-          خیلی بیشتر . آره خیلی بیشتر.

-          خوشحالم .حالا تو کنار اومدی یا اون دوباره اعتمادتو جلب کرد؟

-          چه فرقی داره ؟

-          مهمه .مگه نه؟ خودت هم می دونی که مهمه .اگه تو کنار اومده باشی بر می گردی دوباره .با یاد آوری یک نوشته ،یک حرف ،قدم زدن توی راهی که قبلا خاطره بوده.منظورم رو می فهمی مگه نه ؟

-          می فهمم .اون تلاش کرد .خیلی تلاش کرد و من هم .

-          تلاش کردی که چی بشه ؟

-          که بفهمم گذشته یک واقعیته توی زندگی هر آدمی .با همه خاطره های خوب و بدش .با همه آدم هایی که توی اون سهمی داشتند.

-          چرا به این نتیجه رسیدی ؟ یعنی سر عقل اومدی ؟نه؟

-          چرا چی ؟ اینکه گذشته هر آدمی بخشی از زندگیشه ؟

-          آره .اما می دونی گذشته ها قابل تکرار اند؟  با یک نوشته ، حرف ، راهی و..

-           می دونم .زمان همیشه می تونه به خواست ما آدم ها مجبور بشه که با دست خودش بشکنه .

-          نمی ترسی ؟

-          حالا دیگه نه . توی خیلی از مسائل باید اعتماد مطلق کرد به آدمی که دیگه مثل قبل برات تعریف نمی شه . اگه اعتماد نباشه گیر می افتی بین کلی شک و تردید که نه امروزی واست می ذاره و نه فردایی .

-          بذار یه جور دیگه بپرسم .اگه گذشته ها تکرار بشند ناخواسته ، اگه سر و کله تردید و شک و دودلی باز به سراغت بیاد اون هم ناخواسته ، چی ؟

-          تا وقتی خود ما چیزی رو نخوایم پیش نمی یاد. مگه نه؟ تکرار نمی شند،مطمئنم.کاملا مطمئنم.

-          پس لبه خط هم نیستی .

-          نه نیستم .آغاز یک خط ام واسه ساختن چیز هایی که کنار هم بودنشون می شه خوشبختی...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:32 توسط آوند |

بعضی جاها آدم باید قاطع برخورد کند ، قانونش همین است و گرنه تا وقتی صدایت در نیامده باید کولی بدهی و این طور نمی شود که زندگی کنی، چون هر چیزی حسابی دارد.

در بعضی برخوردها باید جمله اولت ، فرصت فکر کردن را از طرف مقابلت بگیرد ، چون وقتی نخستین جمله درست باشد ، تمام است ، تمام.

بعضی وقتها باید با آرامش و متانت و همه آن چیزهایی که هم خانواده اینهاست ،با چاخان کردن و ردیف کردن واژه های شعاری و روان شناسانه و ...بازی کنی ، بازی که می دانی تو برنده آنی،  چون باید که برنده باشی.

بعضی وقتها و جاهایی باید مهر و محبتی هم داشته باشی ، چون آدم های دور و برت دوست اند ، نزدیک اند،  دشمن که نیستند ؟ هستند؟

بعضی وقتها باید خودت باشی و نباشی ،بازیگری که خودش بازیگر نیست .

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:0 توسط آوند |