تبليغاتX
آوند

یک جای کار می لنگد.شاید چیزی را جایی جا گذاشته ام. باید خودم را بزنم عقب. صبر می کنم و بعد جایی خودم را نگه می دارم که حدس می زنم درست است.ولی باید باز هم عقب تر بروم. روی تصویرش می روم که زیاد هم عقب نرفته باشم.

شاید منطقی نباشد اما حساب من و زندگی ، مثل یک کنترل است چسبیده به چشم هایم و یک جعبه پر و خالی از هزار تکه چسب خورده و نخورده .

هر آن که بخواهم با یک قلقک سرانگشتی تکه ها دانه دانه از درون این جعبه پرت می شوند به بیرون . پله پله می شوند روی هم تا که بیایند جلوی چشم هایم و مرتب شوند در قاب یک تصویر. تصویری کهنه و خاک خورده . تصویری از یک خاطره. یک جا ، یک حس، حسی دوست داشتنی گاه مثل چرخش یک قاصدک بر بال باد ، مثل فوت کردن های کودکانه بر تن شیشه ای یک حباب ، مثل همه بچگی هایمان.

دیروز روی تصویری ایستاده بودم که چون طعم خرمالوهای زمستانه بود و بوی حسرت بازگشتن به بی خوابی های نیمروزی تابستانه هفت،هشت سالگی ام را می داد، طعم هراس سنجاقکی از  شیطنت های بی هراس کودکی .

دیروز تمام سوراخ سنبه های آن تصویر را که فکر می کردم باید آنجا قایم شده باشم ،گشتم تا شکی نباشد که توی تبدیل شدنم چیزی جا مانده ، چیزی که حالا مثل یک ماشین به پت پت افتاده وسط اتوبان ،مجبورم کند بکشم کنار.

دیروز برای ساعت ها آن تصویر نیمه تمام به من مات بود و من مبهوت از این بی حسی سخت آشنا. دیروز اینگار قاصدک سنگین شده بود، نمی چرخید و سخت بود فهمیدن چرایی آن حس و حال . بماند که هم می فهمیدم و هم نمی دانستم که چرا تا بدین حد هوای دوران کودکی کرده ام و تلو تلو می خورم بین خاطرات آن سال ها. مست هوشیاری بودم دیروز گویا...

هر چه تکه ها بیشتر کنار هم می نشستند و آن تصویر مبهم و نا پیدا ، پیدا می شد و خودنمایی می کرد در قاب کوچکی که ساخته بودم برایش ، من هم بهتر می فهمیدم که چه شده است و چرا بدین حالم.

دیروز دخترکی را دیدم نشسته بر روی شاخه های درخت و مادری که از پایین چشم به او دوخته که مبادا با تکانی مثل افتادن خرمالوهای رسیده، بر روی زمین بیفتد و خراش های زانوهایش بشود چهارتایی که برای او خیلی بود.

دیروز سخت هوای سرگذاشتن بر روی سینه مادر را کرده بودم ، دیروز بعد مدت ها یادم افتاده بود هر بار که سخت مشوش بودم و دل نگران، هر وقت تنها بودم و درمانده از جایی،امن ترین جای خدا، سر گذاشتن بر روی سینه مادر بود و بو کشیدن همه مهربانی هایش .دیروز بعد مدت ها تازه فهمیدم که کجای کار می لنگد . دیروز باز هم شدم همان دخترک گریان که سر بر دل مادر گذاشته بود و های های گریه می کرد ازخراش های پایش که حالا دیگر شده بودند چهار تا.

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:4 توسط آوند |

من دو نفرم .من و یک نفر دیگر.

من و خودم، که گاهی خوب است و گاهی بد.گاهی رازدار است و گاهی سرکش.گاهی بچه می شود و گاهی بزرگتر از خودش حرف می زند.گاهی می فهمد و گاهی نه، هیچ چیزی را درک نمی کند.گاهی شکل من است و گاهی شکل دیگری.

دیروز مثل خیلی از آن روزهایی که یادم نمی آید چه روزی بودند، پرحرفی کرد .هر کجا می رفتم، دنبالم می آمد ، اما صدایش دیگرگنگ و مبهم نیست .

می گفت : «خسته شدم از بس که این چندروز برایت حرف زدم وگوش نکردی ، نفهمیدی،نخواستی که بشنوی .»

از کنارش گذشتم ، نمی دانم چرا این روزها به نوبت می آید و با حرف ها و نگاه هایش تحقیرم می کند و می رود.

چهره اش را در هم می کشد که یعنی بدش آمده . که یعنی خیلی احمقی .اما دوباره می خندد و نگاهم می کند و می گوید :« فکر می کنی نمی تونی طاقت بیاری ؟»

بلند می شوم و می ایستم برابرش.صورتش مرا یاد دخترکی می اندازد که این روزها زیاد به او فکر می کنم .

فرار می کنم از دستش ، از اتاق کنده می شوم و می آیم توی حیاط.شلنگ آب را می اندازم توی باغچه. آب را باز می کنم.فشارش دل خاک را پاره می کند.صدایش را می شنوم که به فشار آب می ماند:« گوش می دی ، تو می تونی طاقت بیاری.می تونی،نمی تونی؟»

دست می اندازم به شاخه های خشکیده درخت .درختی که روزهای سبزش هنوز خاطره است .صدایش را دوباره می شنوم:«درخت خشکیده که آب دادن نمی خواد!اره کن بره.چوبش جون می ده واسه آتیش زدن. »

می خندد.بلند بلند.لبخند می زنم .خیلی واضح.تا بداند هنوز ایستاده ام.می گوید:«یادته!یادته شده بودی مثل یک آسانسور خالی که مدام بالا و پایین می رفت؟»

اخم می کنم.چند مورچه را جریان تند آب با خودش می بردطرف باغچه.یکی از مورچه ها خود را به تنه درخت چسبانده تا در جریان آب گم نشود.بلند می شوم تا آب را ببندم پیش از اینکه فشار آب مورچه را از درخت جداکند.به مورچه نجات یافته ای که حالا دارد از درخت بالا می رود ، نگاه می کنم.می گوید:«بس کن دیگه این همه بدقلقی را.»

می روم طرف اتاق.باز هم دنبالم می آید. توی آشپزخانه وضو می گیرم و می روم سراغ جانمازم.

«چی را می خوای ثابت کنی؟ »

جانماز را پهن می کنم و می ایستم به نماز.هنوز حرف می زند.اما من دیگر حرف هایش را نمی شنوم .صدایش را توی فضا گم می کنم . تکرار می کنم توی ذهنم: بهترین جا واسه خلوت کردن با خدا قنوته.هر چی که دلت می خواد می تونی از خدا بخوای.دست هایم را جلوی صورتم می گیرم .چشم هایم را می بندم و توی دلم هزار بار می گویم :« خدایا صبر بده ،خدایا به من صبر ده ، خدایا به من...»

سلام می دهم .هنوز هم دارد حرف می زند...تسبیح می گردانم و جوابش را نمی دهم...هنوز هم دارد حرف می زند...حرف می زند...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:4 توسط آوند |