چند هفته ای است که ننوشته ام. راستش دنبال تکه های خاک خورده خودم می گشتم . دنبال لحظه های گم شده.دنبال «آخر»ین باری که خوب زندگی کرده بودم .این آخر خیلی مهم است. آخر معلوم می کند اصل قصه من خوب است یا بد.آخر معلوم می کند من آدم خوبی بودم.خوشبخت بودم.راضی بودم و ماندم یا نه...
روزهایم را که نگاه می کردم ، می دیدم گاهی بلد بودم روی موج ها سواری کنم. گاهی پولدار و با سواد باشم ، گاهی قوی باشم ،گاهی هنر آدم خوب بودن را داشته باشم تا خودخواهی دلم را نکشد، نمیراند ، نگنداند. اما راستش همه اینها کافی نبود ، چیزی کم داشتم .کم دارم .
من نبودم آن تصویری که در ذهن ساخته بودم . به قول «پیمان هوشمند زاده» گیر بودم بین اینکه «اگه از ده ، هفت تا برداریم چی می شه » ، گیر کرده بودم بین خود فرضی ام و آنی که بودم و افتضاح هم این بود که توی این بیست و چند سال نمی دیدم که چه کم دارم و این یعنی در همه این سال ها گیج بودم ، نبودم .خودم نبودم.
اما بالاخره پیدایش کردم . درست پیدایش کردم . من خودم را قورت داده بودم ، خورده بودم و مدت ها بود که دلم برای خودم تنگ شده بود .مدت ها بود خودم را فراموش کرده بودم .
اما دیگر خودم را گم نمی کنم .دیگر خودم را لای کلی کاغذ و کلمه و سایه نمی پیچانم و نمی گذارم توی جیبی که هیچ وقت دستم را توی آن نمی کنم که یادم بیاید روزی در آن چیزی جا گذاشته ام.
یادش به خیر حسین پناهی که می گفت .
...و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم.