روز یکشنبه یکی از بهترین روزهای زندگی ام بود ، کاملا متفاوت با همه روزهایی که تا به حال آمده بودند و از پس تجربه شدنشان با کلی خاطره های خوب و بد رفته بودند به گذشته هایی که دیگر هیچ وقت باز نمی گشتند.
در دقایق پایانی عصر این روز دوستی که بی اغراق دوستش دارم ، از بهترین دوستانم است و تا آخر عمر مدیون همه خوبی ها و لطف هایش هستم ، کتابی را هدیه کرد به من که اسمش، هم وسوسه ام کرد و کنجکاوم برای خواندنش « که اگر زشت نبود از همان موقعی که با او بودم شروع می کردم به خواندنش » و هم برخورد بهم به خاطر اسمی که نویسنده کتاب انتخاب کرده بود ، «جنس ضعیف ،گزارشی از وضعیت زنان در جهان ،اوریانا فالاچی . »
همیشه نسبت به زن و قدرت و توانایی های او تعصب داشته ام و یک فمنیست تمام عیار بوده ام . تا آمدم برسم خانه و شروع کنم به خواندن این کتاب بارها و بارها گذرا ورقش زدم و این جمله ها در این ورق زدن های کنجکاوانه به سرعت از جلوی چشمانم گذشتند« شنیدی تو هنگ کنگ پیدا کردن زنای قشنگ خیلی راحته »،« این زن شوهرش رو خیلی دوست داره؟آخه سعی می کرد خودش رو تو آتیش بندازه !»،«زنده باد زنان چین !زشتی دیروزشان ، امروز زیباست و زیبایی دیروزشان امروز زشت است !»،« یه سوم زنای ژاپنی از وسیله های ضد بارداری استفاده می کنن و این موضوع تو هیچ جای دنیا سابقه نداره »،« این حرکت یعنی : دوستت دارم، این یعنی :بچه ! ، این یعنی درخت » ، «زنای تموم دنیا مثل همن!»...پرٍ وسوسه شدم، وسوسه ای مملوء از سوال های جورواجور برای آنکه بفهمم این کتاب با چه دیدی به زن و مساوی بودن حقوق آن با مردها نگاه کرده است ...
و امروز بالاخره خواندن این کتاب با این جملات آخر اوریانا فالاچی به اتمام رسید .
«...زنای سر تا سرٍ دنیا سر و ته یه کرباسن !تو هر آب و هوایی بزرگ شده باشن،از هر نژاد و پشته و معتقد به هر دینی باشن،با هم هیچ فرقی ندارن!چون نمی شه طبیعت آدمی زاد رو عوض کرد...
...وقتی به اوضاع زنای دورتادور دنیا فکر می کنیم ،می بینیم اکثرشون دارن تو باتلاقٍ اشتباه و بی خبری دست و پا می زنن.چه مثل حیوونای باغ وحش از مرداشون جدا زندگی کنن،چه عین کلاغا خودشون رو از چشم مردا پنهون کنن، چه مثل جنگ جوهای افسانه یی از خودشون شجاعت نشون بدن و هزار تا مدال و نشون به سینه هاشون باشه ...
هیچ کدوم اونجوری که باید به خوش بختی و زندگی خوبی که حق اوناس نرسیدن .من نمی تونستم بین غمٍ دیدن عروس بدبخت کراچی و غم تماشای پاهای کوچیک زنای چین فرقی بذارم و بگم یکی از اون یکی از نارحت کننده تر بوده. نمی تونم بفهمم زندگی زنای قایق نشین هنگ کنگ وحشتناک تره یا این زن آمریکایی که داشت سعی می کرد یه مرد خواب آلود ایتالیایی را تو دام بندازه!...به نظر من اغلب زنای دنیا دارن راه غلطی رو میرن که فقط به عذاب و بدبختی ختم می شه !کلمه های پیشرفت و استقلال این روزا توی ذهن تمام زنای دنیا افتاده .هرجای دنیا که رفتم به همین دوتا کلمه برخوردم که مثل سقز تو دهنٍ همه نشخوار می شد ، بدون اینکه فکر کنن ممکنه باعث دل درد بشه!
تمام زنای دنیا دور یه محور بدختی احمقانه می چرخن و هیچ کدوم نتونسته بودن اون جوری که باید راه خوش بختی واقعی رو از بی راهه ها تشخیص بدن ...»
من هم مثل اوریانا فالاچی دلم سوخت به حال همه زن هایی که همیشه عمر در حال دفاع از حقی بوده اند که از روز اول ازل از آنٍ آنها بوده و فرهنگ حاکم و بر خواسته از قانونی که مردها آن را ناخواسته نوشته اند ، آن حق را از آنها گرفته و بعضا به بسیاری از آنها قبولانده است که حقی نبوده که بخواهد احقاق شود.
اما همچنان معتقدم که زن زیباترین ، پیچیده ترین و قدرتمندترین مخلوق خداست ، چه بخواهند و چه نخواهند و تا وقتی که پای دفاع از حقوق زن و مرد وجود داشته باشد ، هیچ زنی نمی تواند به حق واقعی اش برسد . اما حق واقعی یک زن ، اسقلال مالی و قدرت و سیاست و پذیرش اینکه او هم حقی دارد نیست ، زنها در تمام دنیا برای قدرت واستقلال می جنگند که فقط به یک آرامشٍ حقیقی برسند ، آرامشی که اگر باشد می تواند در کنار مرد ، مکمل همه چیز باشد ، تنهایی مرد ، خوشبختی و تکامل هر دوی آنها.
کاش زنها شجاعت آن را می یافتند که نیازهایشان را همان گونه که در خور آنهاست، به زبان آورند و کاش مردها صدای آنها را همانگونه که هست می شنیدند نه آنگونه که خودشان می پسندند .
کاش هیچ زنی توی این کره خاکی به خاطر زن بودنش با غم و سختی مانوس نبود. کاش در هیچ کجای این کره خاکی به زن به حکم یک جنس نگاه نمی شد ...
پانوشت:جنس ضعیف ،گزارشی از وضعیت زنان در جهان ،اوریانا فالاچی
این کتاب برگردانی ست از :Le SEX inutile،
توضیح مترجم : « عنوان اصلی کتاب جنس بی فایده یا جنس بی مصرف است اما از آن جا که سال ها با نامٍ جنس ضعیف برای خوانندگان فارسی زبان شناخته شده است از همان عنوان برای کتاب استفاده شد.
چند ماه پیش وقتی اسباب و اثاثیه خانه لابلای وسواس مامان واسه سالم ماندن جابجا می شدند، به این فکر می کردم که اتاق جدیدم را که کمی هم کوچکتر از اتاق قبلی امٍ هست، چطور بچینم و چقدر هم خوشحال بودم که این اتاقک در یک گوشه دنج خانه جا گرفته و پر از سکوت و آرامش است و از این به بعد لذت خواهم برد از نشنیدن صدای بوق ماشین هایی که وقت و بی وقت روی مغزم مثل یک اتوبان می گذشتند و به تمام معنا کلافه ام می کردند . اما ای خیال واهی ،راست می گفتند آدم تا وقتی چیزی را از دست ندهد، قدرآن را هم نمی فهمد. حالا حاضرم صدای این کلاغ های گور به گور شده را که صبح به صبح زودتر از خروس بی محل همسایه دیوار به دیوارمان که نمی فهمد پشت بام آپارتمان جای نگه داشتنٍ مرغ و خروس نیست، با همان صدای ترمز و بوق ماشین ها عوض کنم. این چند ماه شده یک مصیبت تمام عیار برای من. شبها اگر فکرهای جور و واجور قلقلکم ندهد و ساعت 12 خوابم ببرد، برحسب توفیق اجباری که پسر همسایه نصیبم می کند ،حول و حوش ساعت 2 نصفه شب با صدای نکره خواننده ای که از ضبط ماشین اش به هوا پرتاب می شود و درست از لابلای به اصطلاح عایق های پنجره توی گوش من جا خوش می کند، از خواب پریده و تا 4 صبح توی رختخواب از این پهلو به آن پهلو می شوم و با شمردن هزار و 10 هزار و 100هزار گوسفندی که حالا آنها هم از دستم ذله شده اند ، باز خوابم می برد. هنوز گرم خواب نشده ، حول و حوش ساعت ۵:۳۰ صبح شده و سه تا کلاغ بدجنسی که عادت کرده اند به نشستن روی دیوارهای باغ روبه روی اتاقم ، شروع می کنند با صدای بلند به قار و قار و قار کردن و من هم به رسمی که حالا دیگر عادت شده است، اول بالشم را می گذارم در گوشم ، پتو را می کشم روی سرم و یک ربعی طاقت می آورم، اما بعد بالاخره می پرم پشت پنجره و با سنگ ها ریزه هایی که از شب قبل از توی آکواریوم کش رفته ام، شروع می کنم به نشانه گیری ، یکی ، دو تا ، سه تا ،اما این کلاغ ها با همه کلاغ هایی که توی عمرم دیده ام فرق دارند، نمی دانم زرنگ ترند یا بدجنس تر، ولی روی هرچه پروست را سفید کرده اند ، با سنگ ریزه هایی که بر روی تنشان می چسبد و خوشحالم می کند ،فقط یک نیم متری بالا می پرند و دوباره روز از نو و روزی از نو و این منم که باید تسلیم سه تا کلاغ پر رو شوم و به مثابه یک دختر سحر خیز ، روزهایم را از ساعت ۵:۳۰ یا۶ صبح با کلی خمیازه شروع کنم ...توی فرصتی که برای صبحانه خوردن و گپ زدن با خواهر و برادرهای شیطونم پیدا می کنم ، چند ساعتی نفس راحتی هم می کشم ، اما همین که همه رفتند سراغ روزمرگی هایشان و من ماندنم و مامان و خانه ، برای اینکه از شر بیکاری خلاص شوم ، تصمیم می گیرم به سراغ کتاب های نخوانده روم و دوباره همان اتاقی که پر از سر و صداست، اما از دور هر کس آن را می بیند مملوء از آرامش و سکوتی بکر و دوست داشتنی است و مثل من گول می خورد و اینبار از ساعت 10 صبح کلاغ ها پستشان را تا شب برای اذیت کردن من به پسرک سرتق همسایه طبقه پایین می دهند و صدای جیغ و داد و اشعار خود ساخته او که در حین کوباندن توپش به در و دیوار حیاط نه زمزمه که فریاد می شود، حال و حوصله کتاب خواندن و نوشتن را هم از من می گیرد....خلاصه اینکه توی این چند ماه دقیقا نه شب آرامی دارم و نه روز ساکتی . تصمیم گرفته ام یک کار ناجوانمردانه کنم و با هر فکر مخوف و بدجنسانه ای هم که هست اتاق برادرم را تصاحب کنم .توی چند روز گذشته چند ساعتی داخل هر یک از اتاق های خواهر و برادرهایم بوده ام و خوب کند و کاو کرده ام که کدام اتاق بهتر است و اتاق برادر بزرگم بهترین اتاق این خانه . از آنجایی که می دانم موفق خواهم شد برای راضی کردنٍٍ برادرم ، از امروز شرع کرده ام به جمع کردن لوازم و وسایل اتاقم تا سر یک فرصت مناسب آماده باشم برای فرار از این اتاق. کاش دلم می آمد و فکرهای مخوفی که در سرم هست را اجرایی می کردم ،مثل سر به نیست کردنٍ این کلاغ ها با تفنگ شکاری برادرم و یا خلاص کردن خروس بد صدای همسایه و زدن یک کتک درست و حسابی به این پسرک شیطون و سرتق و...