تبليغاتX
آوند

بعد از چهار هفته ای که پر از درد بود و ترس، خدا را شکر چند روزی است همه چیز به خوبی و آرامی می گذرد.با کمترین استرس و اضطراب و دلهره ای .

این روزها تازه دارم می فهم که زندگی کردن یعنی چه. گویا این مرخصی اجباری باید پیش می آمد تا از لاک خود بیرون می آمدم و یادم می آمد بودند بسیاری از فرصت ها و زمان هایی که بی تفاوت ازکنارشان گذشتم و چه بسافرصت تجربه کردن بسیاری از لذت های زندگی را از دست دادم .

این روزها کار رافاکتور گرفته ام و شده ام چون جوانکی پر شر و شور که دلش لک زده بود برای ذره ای شیطنت های بچه گانه ...

تا چند ماه دیگر هم به سفارش دکتر ، باید بی خیال کار و دغدغه های آن شوم و از استرس و نگرانی و مسئولیت های گذشته دور باشم.

این بیماری هر چند خیلی از برنامه هایم را بهم ریخت ، اما با آنکه ناخوانده بود و دوست نداشتنی ولی ، این فرصت را برایم پیش آورد که به کارهایی که سالها می خواستم انجام دهم و فرصتی برایشان نبود ، سر و سامانی دهم .

نمی دانم فردا هم این حال و احوال امروزم را خواهم داشت یا نه ، ولی باز هم مثل همیشه امیدورام ، تمام روزهایی که در پیش اند خوب باشند و مملوء از لحظات و ثانیه هایی که می توانند به من انرژی چند برابر بدهند برای جبران اشتباهات گذشته و به از قبل شدن.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:54 توسط آوند |