تبليغاتX
آوند

صبح که از خواب بیدار شدم ،مطمئن بودم که تمامش خواهم کرد.ظهر که به خانه آمدم، همه سر میز ناهار بودند، مثل آدم هایی که ذوق دارند برای دادن یک خبر خوب،بدون معطلی بعد سلامم گفتم که از دانشگاه انصراف دادم. برادرم مات و متحیر تر از همه ،گفت: که حماقت کردم و عقل درست و حسابی ندارم . همه توی خانه ما اهل درس و دانشگاه هستند و مادرم بهترین مشوق برای درس خواندن. من هم از اول دبستان تا پیش دانشگاهی ، همیشه شاگرد اول کلاس و مدرسه بودم و عاشق درس خواندن و تحقیق و نمره 20 . سال اولی که امتحان دادم برای دانشگاه ،در رشته ای قبول شدم که هیچ علاقه ای به آن نداشتم، قید درس و دانشگاه را زدم و رفتم دنبال کارهای هنری، در هر رشته ای سرک کشیدم تا بالاخره فهمیدم که از چه چیزی خوشم می آید،کمی از نقاشی و نگارگری، کمی از معرق و بی نهایت از سفالگری .دو سال تمام ،سفالگری کار کردم و لذت بردم از بازی با خاک و آب و چرخ.اما یک روز از بد شانسی من دیواره کوره ریخت و همه کارهایی که دوستشان داشتم و آماده بودند برای رفتن در کوره،کوزه ها و کتیبه هاو...تکه تکه شدند.دیگر دست و دلم به کار نرفت و کنارش گذاشتم. شش ماه شدم یک کدبانوی همه هنره ، آشپزی و خانه داری و کمک به مامان، تا اینکه یک روز یکی از دوستانم پیشنهاد داد ، به کلاس های روزنامه نگاری بروم و شانسم را امتحان کنم. سومین جلسه کلاس های روزنامه نگاری را تمام کرده بودم که آگهی استخدام جام جم را دیدم و دل به دریا زدم که اینبار هم شانسم را امتحان کنم. روزی که برای مصاحبه رفتم،مثل شجاعتی که امروز پیدا کرده بودم، با اعتماد به نفسی که دیگر هیچ وقت تجربه اش نکردم ، به سرپرست روزنامه گفتم که هیچ چیزی از خبر نمی دانم به غیر از آن مطالبی که در سه جلسه کلاس روزنامه نگاری یادگرفتم و اگر فرصتی به من بدهند برای یادگرفتن ، نهایت سعی خودم را خواهم کرد.آن روز یک خبر کوتاه نوشتم و نمره 12 به من داد.اما قبول کرد که خودم را و توانایی هایم را نشان دهم. در طول شش ماه شدم ، خبرنگار ثابت جام جم در اصفهان ، بعد از یک سال شدم مدیر تحریریه و خبر و حالا شش سال است که در جام جم کار می کنم و بهترین و بدترین خاطراتم در روزهایی بوده که کار کرده ام و نوشتن را یادگرفتم. تا دو سال پیش هیچ وقت فرصت درس خواندن را پیدا نکرده بودم اما دو سال گذشته در رشته کامپیوتر ، قبول شدم و شروع کردم به درس خواندن ، ولی برای یک لحظه هم این رشته را دوست نداشتم و متنفر بودم از برنامه نویسی و ریاضیات و...کلا با استرس به دانشگاه می رفتم و می آمدم ، اما این آخری ها دیگر نمی توانستم تحمل کنم و خودم را از شرش خلاص کردم . البته دانشگاه را کنار نخواهم گذاشت و از همین امروز شروع کردم به درس خواندن برای رشته روان شناسی. از بچگی عاشق این رشته بودم و هستم .امیدوارم مثل همه سالهایی که خدا در بدترین و بهترین شرایط تنهایم نگذاشته ، اینبار هم کمکم کند که پشیمان نشوم از کاری که  امروزکردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:1 توسط آوند |

هیچ وقت برف را دوست نداشتم و در عوض لذت می برم از باران . از دیشب رحمت خدا شامل حال اصفهانی ها شده و باران تمامی درخت ها و زمین ها و باغ های این شهر را سیراب کرده. گفته بودند امسال اصفهان تابستان سختی را خواهد گذراند ، چون دوران پرآبی خود را سپری کرده و وارد دوران بی آبی و خشکسالی شده. می گفتند دامداران و عشایر شروع کردند به ذبح دام های خود و به خاطر همین قیمت گوشت تا حدی پایین آمده ، گفته بودند ، تابستان امسال ،گرانی بیداد خواهد کرد و خدا به داد مردمی برسد که برای نان شب خودشان هم محتاجند.خدا را شکر که رحمت الهی از ما دریغ نشد...

کاش باز هم باران ببارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:39 توسط آوند |

ابتدای سال به خودم قول دادم که از شر روزمرگی هایی که در سال گذشته گرفتارش شده بودم خلاص شوم. خدا را شکر که تا به حال را خوب گذراندم .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:1 توسط آوند |