مدت ها بود فراموش کرده بودم که مرگ در همین نزدیکی هاست و هر لحظه که بخواهد می تواند جان کسی را بگیرد.اما امروز باز هم یادم افتاد که مرگ از نسیم قدرتمندتر است و گاه در یک خنده ممتد طعمه خود را به چنگ می آورد...گاهی فکر می کنی که پیرمردی یا پیر زنی یا مریض بدحالی که می شناسی به زودی آخرین نفس را می کشد .اما نه، مرگ بازیگر عجیبی است ،تو را گیج می کند وناگهان جان یکی از دوستان هم سن و سالت را می گیردو آنهایی که باید بمانند می روند... امروز من مرگ را دوباره باور کردم .امروز دوستی را از دست دادم که هیچ گاه فرصت نشد به او بگویم که چقدر دوستش دارم.روحش شاد.
ای
فرزند آدم!روزی آدمی دو گونه است.روزیی که تو آن را می جویی و روزیی که تو را می
جویدو اگر به سراغش نروی به سوی تو می آید .پس اندوه سال خود را بر اندوه امروزت
اضافه مکن که برطرف کردن اندوه هرروز از عمر، تو را کافی است...اگر سال آینده در
شمار عمر تو باشد ،همانا خدای بزرگ در هر روز سهم تو را خواهد داد و اگر ازشمار
عمرت نباشد ،تو را به اندوه آن چکار؟که هرگز جوینده ایی در گرفتن سهم تو بر تو
پیشی نگیرد و چیره شونده ایی بر تو چیره نشود که آنچه برایت مقدر شده ،بی کم و
کاست به تو خواهد رسید.
امام علی «ع»
پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کردوگفت:« اما من درخت نیستم و تو نمی توانی بر روی شانه های من آشیانه بسازی.»
پرنده گفت:«من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می فهم،اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.»
انسان منظور پرنده را نفهمید ،اما بازهم خندید .
پرنده گفت:«نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.»
انسان دیگر نخندید.
انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور ،یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت:«غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته، درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند،فراموشش می شود.»
پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را گرفت تا اینکه چشم اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:«یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود،اما تو آسمان را ندیدی،راستی بال هایت را کجا گذاشتی؟»
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را حس کرد.
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!
ودر آن سوی نگاه چیزی را می بینم ،چیزی را می جویم.

چون نعل که بر سندانٍ آهنگر خانه قدیمی کوبیده می شود
پتک بر روح همیشه بیدار و همیشه بینایم می کوفتم
می درخشید
چون ضیافتی سر شار از آتش ستارگان
افسوس ، چون برش گرداندی
خود را
زیر پای اسب دیدم.
خدا این رنج را بر انسان روا نمی دارد که نسبت به آینده اش معرفت داشته باشد،چون اگر آدمی چیزی از آینده می دانست بی احتیاط می شد و آگاهی از سختی ها و مصائب،او را به بی معنایی می کشاند.
بودن وحضور بعضی از آدم ها برا ی من ،به مثابه نعمتی است که هیچ وقت نمی توان، شکرش
را بجای آورد...خوشبختانه از زمانی که کار را شروع کردم ، همیشه کسانی کنارم بوده
اند وکمکم کرده اند که در نوع خود بی نظیرند و شاید هم نتوان دیگر کسانی چون آنها
را یافت. امروز تولد یکی از آنهایی است که در پرمعناترین معناها، ستودنی است .آدمی
صبور، مهربان ، دوست داشتنی و استادی قابل
احترام.او برایم بی نهایت عزیز است...امیدوارم هیچ گاه دلش با شادی و لبانش با
خنده غریبه نباشد.
هرآنچه مرا می شکند،قوی ترم می سازد.

جهان آلوده ی خواب است
فرو بسته است
وحشت در به روی هر تپش‚هر بانگ
چنان که من به
روی خویش
در این خلوت که
نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو می خواندم در گوش
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها
دارد فریب زیست
شب از وحشت
گرانبار است
جهان آلوده خواب
است و من در وهم خود بیدار
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که
حیرت نقش دیوار است ؟
یک بار دستم را از مه پر کردم.
سپس دستم را باز کردم ، بیا و ببین ،مه به کرمی بدل شده بود.
دستم را بستم و دوباره گشودم، بنگر،پرنده ای در میان دستم بود.
باز دستم را بستم و گشودم،در میان گودی دستم انسانی ایستاده بود،سیمایی غمگین داشت و به بالا می نگریست.
باز هم دستم را بستم ،وقتی آن را گشودم چیزی جز مه ندیدم.
اما ترانه ای شنیدم در نهایت زیبایی.
جبران خلیل جبران
تمامی حقیقت از سه مرحله می گذرد:اول به مسخره گرفته می شود ،دوم وحشیانه با آن مخالفت می شود و سوم به گونه ای می پذیرند که اینگار از همان ابتدا بدیهی بوده است.
1- از کودکی نوشتن را دوست داشتم ،چون آرامم می کرد.اما بلد نبودم که خوب بنویسم. شش سال پیش وقتی در اولین روز کاری ام ، اولین خبر را نوشتم ، به اندازه تمامی لحظه ها و دقایقی که در آرزوی یاد گرفتن راه و روش درست نوشتن بودم ، آرزو کردم که خوب نوشتن را ، خوب یاد بگیرم و حالا که شش سال ، از آن روز می گذرد ،همچنان در آروزی خوب نوشتنم. شش سال است که می نویسم ، خبر ،گزارش،مصاحبه و....ولی هنوز به آنچه که می خواستم و می خواهم نرسیده ام.
2- سال ها پیش افراطی کتاب می خواندم . امکان نداشت کتابی بخرم یا از کتابخانه به امانت بگیرم و یک شبه تمامش نکنم. اما از وقتی که کار را شروع کردم تنبل شده ام در کتاب خواندن. البته مگر مجبور شوم که برای موضوعی یا سوژه ای کتاب بخوانم که خواندن آن کتاب اجباری هم روزها طول می کشد.
3- نمی دانم تا به حال به دگردیسی یک حشره فکرکرده اید؟ به تلاش شفیره برای رسیدن به تکامل.رشد ما آدم ها هم مثل دگردیسی و استحاله یک حشره است.در تمامی سال ها و دقایق زندگی مان در تلاشیم که با پاسخ دادن به خواسته هایمان به تکامل برسیم ، اما همه ما این تکامل را تجربه نمی کنیم و گاه در میانه راه ناقص می مانیم ،در حسرت آرزوهایی که بی جواب مانده اند و لذت تکاملی که هیچ گاه میسر نخواهد شد مگر آنکه از ابتدا آغاز کنیم و دوباره همان شفیره باشیم.
4- امروز دلم بیشتر از روزهای گذشته می خواست که خوب بنویسم،مثل گذشته فرصت و انگیزه خواندن کتاب را پیدا کنم و راهی بیابم که کمکم کند تا شروع کنم به نوشتن داستان.هیچ وقت نخواسته ام در میانه راهی که آغاز کرده ام ناقص وار درجا بزنم و کنار بکشم... نمی دانم شاید حال و هوای امروز کمکم کند تا شروع کنم به دوباره نوشتن و شاید هم متفاوت نوشتن . متفاوت از همه نوشته های سال های پیش . تفاوتی که شاید نامش را داستان گذاشتم.
آدم ها فرا گرفته اند که همسازی با دیگران فضیلت است .اما آفرینشگر کسی است که مخالفت کند.به انسان ها یاد داده اند که شنا کردن در جهت جریان آب فضیلت است ،اما آفرینشگر کسی است که خلاف جهت شنا کند. انسان ها یاد گرفته اند که با هم بودن نیکوست ، اما آفرینشگر کسی است که تنها باشد.









یادم نمی آید این نوشته را کجا خواندم؛اما خاطرم هست آن زمانی که خواندمش ، عنوان و متن زیبایش حس خوبی به من داد.
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد و اگر این گونه نیست، تنهایی ات کوتاه باشد و پس از تنهایی ات ،نفرت از کسی نیابی. آرزومندم اگر این گونه پیش آمد، بدانی که چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت آروز دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار،برخی نادوست و برخی دوستدار که حداقل یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است ، برایت آروزمندم که دشمن نیز داشته باشی ، نه کم و نه زیاد ، درست به اندازه ،تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی نه خیلی غیر ضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید فایده بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.
برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند ، چون این کار ساده ای است ،بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
امیدوارم دست نوازشگری داشته باشی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد ، چرا که به این طریق احساس زیبایی ، خواهی یافت ، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ، هرچند خرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
آرزومندم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: « این مال من است » ، فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است.
و در پایان آرزومندم همسر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان ، باز هم از عشق سخن برانید تا از نو آغاز کنید.
در آسمان
دو چیز افسونم می کند
آبی بیکران
وخدا
آن را می بینم
و می دانم که نیست
او را نمی بینم
و می دانم که هست