نقاشی های کودکانه ام همیشه یک قالب خاص داشت .خورشیدی چسبیده به دامن آبی آسمان .کوه هایی دست به دست هم داده و صف شده روی یک خط .هفت هایی که همیشه کلاغ بودند برایم .خانه ای که از دود کش آن دودی سیاه و سفید می غلطید بر روی آسمان و سنگ چینی گرد گرد بر دور خانه و گل هایی سبز و قرمز به حکم غالب بودن مداد رنگی های قرمز و سبزم در جعبه چوبی مداد رنگی هایی که مادر برای اولین نمازم خریده بود. نقاشی هایم با آنکه همیشه ایام قالبشان حفظ و حاشیه هاشان کم و زیاد می شدند ، اما دوست داشتنی بودند، حداقل برای خودم .وقتی هم که بزرگتر شدم ، آن قالب باز هم با من آمد و بزرگتر شد و حتی دکوپاژ روی سفال هایی که با لذت روی چرخ شکلشان داده بودم ، ناخود آگاه می شد همان تصویر ذهنی من و حالا هم که زمان سریع تر و سریع تر می گذرد و حتی بعضی وقت ها فرصت تامل کردن را هم از من می گیرد ، باز آن تصویر و قاب دور چین شده اش را با طناب محکم به خودم می بندم تا لذت کودکانه آن روزها باز تکرار شود در ذهنم و محو همان خیال دوست داشتنی شوم به وقت ثانیه هایی که تلخ اند یا که سخت و پر از همهمه. می دانم که می ماند آن تصویر برایم تا ابد حتی اگر که من نخواهم بماند و ای کاش که تمام خاطره های خوب زندگی قاب به قاب چیده می شدند در قفسه های ذهنمان تا دیگر جایی برای خط خطی های مداد مشکی جعبه مداد رنگی هایمان نماند.